مامانی انگار من تو این زمستونی مثل خرس های قطبی به خواب زمستونی رفته بودم اینقده روزها زود میگذره که یادم میرفت برات چیزی بنوسیم و اینقدر سیر تحولات و تغییرات تو بالا هست که روز به روز تعجب من و بقیه را به دنبال داره از جمله های 2 کلمه ای شروع کردی و الان که 14 اسفنده دقیقا 1 سال و 8 ماه و 22 روز داری خیلی خوب حرف میزنی تقریبا همه چی میگی چند روز پیش تو خیابون یه گربه کنار آشغالها داشت غذا میخورد و ما توی ماشین داشتیم نگاهش میکردیم که یهو یک نفر از کنارش رد شد و گربه فرار کرد یهو برگشتی به من گفتی « مامان گربه بیچاره شد» واقعا تعجب کردم کلی بوسیدمت خلاصه هر روز داری حرفای قلمبه میزنی و من عشق میکنم که هر روز و هر روز بزرگتر میش...