علی علی ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

علی دوست داشتنی مامان منصوره و بابا محمد

مادر...

                                        مادر تنها کسی است که میتوان “ دوستت دارم ”هایش را باور کرد ، حتی اگر نگوید . ...
3 تير 1393

بعد از 3 ماه سلام

مامانی انگار من تو این زمستونی مثل خرس های قطبی به خواب زمستونی رفته بودم اینقده روزها زود میگذره که یادم میرفت برات چیزی بنوسیم و اینقدر سیر تحولات و تغییرات تو بالا هست که روز به روز تعجب من و بقیه را به دنبال داره از جمله های 2 کلمه ای شروع کردی و الان که 14 اسفنده دقیقا 1 سال و 8 ماه و 22 روز داری خیلی خوب حرف میزنی تقریبا همه چی میگی چند روز پیش تو خیابون یه گربه کنار آشغالها داشت غذا میخورد و ما توی ماشین داشتیم نگاهش میکردیم که یهو یک نفر از کنارش رد شد و گربه فرار کرد یهو برگشتی به من گفتی « مامان گربه بیچاره شد» واقعا تعجب کردم کلی بوسیدمت خلاصه هر روز داری حرفای قلمبه میزنی و من عشق میکنم که هر روز و هر روز بزرگتر میش...
14 اسفند 1392

18 ماهگیت مبارک

سلام بر پسر ناز مامان 18 ماهگیت مبارک ایشالا پنجشنبه که تعطیلم میریم واکسنتو میزنم یک کم از شیرین کاریهات تعریف کنم عاشق نقاشی کشیدنی تا که از خواب پا میشی میگی نقاشی نقاشی و روی تمام سرامیکها هم اثر هنری گذاشتی دیروز گفتم مداد خطرناکه برات رفتم مداد شمعی خریدم ولی دیدم داری میکنی تو دهنت و دوباره ازت گرفتم حالا موندم برات چی بگیرم که هم خطر نداشته باشه و هم بتونی آثار هنریتو خلق کنی تازگیا جمله های دو کلمه ای میگی مامان نیش آیدا نیش بابا اومد ترشید(ترسید) تا که عصبانی میشی با نگاه عاقل اندر سفیه میگی (احمق)! دیروز رفته بودی دم در دستشویی و در میزدی میگفتی (دشویی) و من چشام چهارتا شد تا که آهنگ از تلویزیون پخش میشه دست ...
25 آذر 1392

علی یک و نیم ساله شد

مامانی هر روز بزرگتر میشی و من وقت نمیکنم لحظات زندگی ات رو ثبت کنم جالب اینکه هر ماه توانمندیهات بیشتر و بیشتر میشه و خودمم باورم نمیشه که اینقدر سریع بزرگ میشی تازگیا مثل طوطی شدی و هر چی که میگیم یه جوری تکرارش میکنی الان دیگه به همه دخترا نمی گی آیدا اسم مهسا رو هم یاد گرفتی به من میگی مامانی مامان جونی به بابات میگی : محمد، بابایی و بابا ت !!! چون من همیشه بهت گفتم برو پیش بابات حالا فکر میکنی اسمش بابات هست! هر آقایی رو میبینی میگی عمو اینقده با عشوه ناز میکنی که دل ادم میره و صداتو نازک میکنی میگی نااااااز با مامان بزرگی (مامان من) شوخی داری و همش داری باهاش کل کل میکنی! همش داری میزنیش و بعد نازش میکنی! و تاکه میبینیش م...
11 آذر 1392

مادر

وقتی مادر میشی فارغ از همه کارهای دنیا یه آدم دیگه میشی… ميشي فرشته نجات! فرشته نگهبان! خیلی راحت بی خوابی رو تحمل میکنی و کوچولوی نازنینت رو راه میبری تا دل درد یادش بره و خوابش ببره و همون طور تو بغلت نگه میداری تا مبادا بیدار بشه، شبي 3 الي 4 بار بيدار مي شي تا مبادا پتو از روي نازدونه ات كنار رفته باشه    اگه بچت عطسه يا سرفه کنه دنیا رو سرت خراب میشه و صد بار دست و پاش را چك مي كني كه مبادا تب داشته باشه، تلخ ترین اتفاق دنیا ميشه بیماری کودکت؛ اونقدر که به خاطر چند ثانیه بند اومدن نفسش ساعتها گریه کنی و نتونی جلوی سرازیر شدن اشکهات رو بگیری  وقتی مادر میشی بوسه هات ميشه معجزه تا اعضاي بدن كودكت...
15 آبان 1392

نامه ای به پسرم

علی عزیزم پسرکم دلم می خواد وقتی بزرگ میشی وبلاگت هنوز وجود داشته باشه و من هنوز راحت حرف دلم رو بهت بزنم  پسر عزیزم بدان که زندگی یک پاداش است نه یک مکافات،فرصت کوتاهی که بیایی،بدانی،ببالی بیاندیشی،بفهمی و در نهایت در خاطره ها بمانی. کودکم رسیدن فردا برای هیچ کس حتمی نیست، پس آنقدر بخند که پهلو هایت اذیت شود و تا آنجا که میتوانی به کسانیکه دوست داری ابراز عشق کن. مونسم،  نه پوشش تو و نه ثروت تو و نه تعلقات تو ، که نیت تو آینده ساز فرداهایت خواهد شد، سخت مواظبش باش آلوده نشود. همدم تنهاییم، میدانم ! گاهی دلت اززندگی می گیرد   اما صبور باش همچون باران باش "رنج جدا شدن از آسمان را با سبز کردن زندگی ،جبرا...
15 آبان 1392